لذت خواندن یک شعر زیبا که اسم نویسنده اش یادم نیست

 

سحر از آیینه پرسیدم

ما سر پیازیم آخر یا ته پیاز

گفت

آنانکه سر پیاز بودند

به تیغ سپرده شدند

و آنانکه ته پیاز بودند به کناری پرتاب

و ما

لابد مغز پیازیم

که اینچنین در دیگ داغ روزگار جزغاله میشویم